Monday, April 1, 2013

2- مرله تره ويس!

من صبح روزی به دنیا آمدم که خورشید نور نداشت
بیلم را برداشتم و به معدن رفتم و شانزده تن زغال نمره ی ۹ بار زدم
رییس ریزه ام گفت:"ها ماشالاه!خوشم آمد".
تو شانزده تن بار میزنی و به جایش آنچه داری
اینکه یک روز پیرتر می شوی وتا خرخره در قرض فرو رفته تر
آهای پطرس مقدس!دور روح ما خیط بکش
که ما روحمان را به انبار کمپانی سپرده ایم
وقتی می بینید دارم می آیم بهتر است کنار بروید
خیلی ها این کار را نکردند و مردند.
من یک مشتم آهن است-آن یکیش فولاد
اگر مشت راست بهتان نگیرد مشت چپم می گیرد.
بعضی ها معتقدند که آدم از خاک خلق شده
اما مرد فقیر دیوانه ای هم هست
که از عضله و خون درست شده
از عضله و خون و پوست و استخوان
و از مغزی ضعیف و پشتی قوی
تو شانزده تن بار می زنی و آنچه به جایش داری
اینکه یک روز پیرتری و تا خرخره در قرض فرورفته تر
آهای پطرس مقدس!ما را به مرگ مخوان
ما نمی توانیم بیاییم.
ما روحمان را به انبار کمپانی سپرده ایم...

شعر از :مرله تره ویس

پ.ن: اولين بار اين شعر رو اول كتاب غربزدگي جلال ال احمد خوندم! اعتراف ميكنم بيشتر از خود كتاب روم تاثير گذاشت! جلال اون سالها رو خيلي بيشتر از جلالي كه خسي در ميقات رو نوشت دوست داشتم! ادما عوض ميشن اما الزاما هميشه بهتر نميشن!